تبلیغات
قرآن امین

قرآن امین
وبلاگ ترجمه، تفسیر، تأویل و تدبر در قرآن کریم با استفاده از منابع معتبر


.

موضوع: زندگی خانوادگی پیامبر اكرم(صلی الله علیه و آله))

تاریخ پخش از سیمای جمهوری اسلامی ایران:  1391/10/21

سخنران: استاد محسن قرائتی(برنامه درسهایی از قرآن شبكه یك)


بسم الله الرحمن الرحیم
«الهی انطقنی بالهدی و الهمنی التقوی»

امروز در خدمت عزیزان هستیم در پیشوا، چند كیلومتری تهران. بحث را بیننده‌ها زمانی می‌شنوند كه در آستانه‌ی رحلت پیغمبر... (صلوات حضار) و شهادت امام حسن مجتبی و امام رضا(ع) هستیم.
به سه مناسبت من چند دقیقه صحبت می‌كنم. ولی بیشتر بحثم راجع به مسائل خانوادگی پیغمبر است. اما راجع به امام حسن، اسلام برای كودك خیلی مقام قائل است. دو تا قصه بگویم.
1- توجه و عنایت رسول خدا به كودكان
یكبار پیغمبر به خاطر كودك نمازش را تند كرد. یكبار كند كرد به خاطر كودك. این یك اصل است. یكبار حضرت نماز را تند كرد. گفتند: یا رسول الله! خیلی نماز را تند خواندی؟ فرمود: جیغ بچه را نشنیدید؟ سر نماز یك بچه جیغ زد، پیغمبر متوجه شد این بچه از مادر جدا شد و مثلاً دنبال مادرش می‌گردد. یا نیاز دارد كه مادر به بچه‌اش برسد. سریع نماز را خواند كه مادر... اینجا نماز را تند كرد.
یكبار هم نماز را كند كرد. نماز را طولش داد. گفتند: یا رسول الله! سجده را طول دادی؟ فرمود: كودكان روی كمرم بازی می‌كردند، می‌خواستم بازی بچه‌ها به هم نخورد. یعنی احترام كودك تا جایی است كه هم تندی نماز، هم كندی نماز... این یك مسأله.
بین بچه‌ها مواظب باشیم اخلاق را عملی پیاده كنیم. قصه: یك روز پیغمبر مهمان حضرت زهرا بود. یعنی شبی بود كه پیغمبر و امیرالمؤمنین و فاطمه زهرا و حسن و حسین خانه بودند. حالا حضرت خانه‌ی فاطمه رفته بود یا فاطمه زهرا(س) خانه‌ی حضرت آمده بود، همینطور كه خوابیده بودند. حسن كوچولو بود، امام حسن(ع)، گفت: آب! پیغمبر كه نزدیك امام حسن بود، بلند شد یك ظرف آبی آورد كه به این كوچولو آب بدهد. تا رفت آب بخورد، امام حسین بیدار شد و خواست كه آب را بخورد. پیغمبر فرمود: اول حسن. فاطمه زهرا در این حین بیدار شد، گفت: بابا جان، امام حسن را بیشتر دوست داری؟ گفت: نه هردو را یكسان دوست دارم. لكن چون امام حسن اول گفت آب، بعد امام حسین گفت، من باید نوبت را رعایت كنم. ببینید اخلاق از كودكی! این برای ما درس است. به بچه احترام بگذاریم، حتی بچه روی كمر ما بازی می‌كند به او مهلت بدهیم، اینها درس است.
2- امام حسن(علیه السلام) پای منبر رسول خدا (صلوات الله علیه)
یك مرتبه پیغمبر سخنرانی می‌كرد، امام حسن كوچولو بود. پای منبر می‌آمد حرف‌ها را می‌شنید آنوقت خانه كه می‌رفت برای مادرش نقل می‌كرد. یعنی راوی سخنرانی پیغمبر برای فاطمه زهرا، امام حسن مجتبی بود. این هم معلوم می‌شود كه بچه‌ها هم جزء انسان‌های شریف هستند و هم می‌فهمند. اجازه بدهیم بچه حرف بزند. اجازه بدهیم بچه‌ها سخنرانی كنند.
یكبار داشت صحبت می‌كرد امام حسن، دید سنگین است صحبت كردنش. چون حضرت امیر یا پیغمبر گفتند: ببینم چطور سخنرانی می‌كند؟ آمد پشت پرده كه امام حسن متوجه نشود. همینطور كه داشت برای مادرش نقل می‌كرد دید، بیانش سنگین است. گفت: فكر می‌كنم كسی اینجا دارد سخنرانی مرا می‌شنود. چون امروز بیان من سنگین است.
یكبار پیغمبر بالای منبر بود، تا امام حسن كوچولو وارد شد، سخنرانی‌اش را قطع كرد. و از منبر پایین آمد، این بچه را بغل كرد و رفت روی منبر نشست. اینهایی كه روانشناسی كودك و حقوق كودك و اینهایی كه برای كودكان كار می‌كنند، برای آنها خیلی مهم است كه آیا در دنیا داریم چنین احترامی به كودك؟
یكبار پیغمبر به فاطمه و امیرالمؤمنین و امام حسن و امام حسین فرمود: «أَنا سِلمٌ لِمَن سالَمَكُم وَ حَربٌ لِمَن حارَبَكُم» هركس با شما با مسالمت رفتار كند من سلم او هستم. هركس با شما دشمن باشد، دشمن من نیز هست. مقام امام حسن از مقام امام حسین هم بالاتر است. چون امام حسن، امامِ امام حسین هم بوده ولی امام حسین، امامِ امام حسن نبوده.
3- احترام امام حسین برای امام حسن(علیهما السلام)
یكبار یك فقیری پیش امام حسن آمد، حضرت صد درهم به او داد. رفت پیش امام حسین. گفت: داداشم چقدر داد؟ گفت: صد درهم. گفت: پس من نود و نه تا می‌دهم. چون نمی‌خواهم من با برادر بزرگم همتا شوم. احترام برادر بزرگ واجب است. خوب اگر او صد درهم داد، من یك قدم از او عقب‌تر هستم. من نود و نه تا می‌دهم. آیا می‌شود ما در خانه‌هایمان این رقمی زندگی كنیم؟ كه برادرها به برادر بزرگ احترام بگذارند؟
شب عاشورا امام حسین با دنیا خداحافظی كرد. زینب كبری بیهوش شد. امام حسین(ع) آمد ایشان را به هوش آورد و گفت: چیه؟ گفت: چرا خداحافظی می‌كنی؟ یعنی فردا شب نیستی؟ گفت: بله نیستم. ولی مشكلی است؟ بعد امام حسین این كلمه را فرمود: جدم از من بهتر بود، رفت. پدرم امیرالمؤمنین از من بهتر بود، رفت. مادرم، فاطمه از من بهتر بود، رفت. بعد امام حسین شب عاشورا به زینب كبری فرمود: برادرم امام حسن هم از من بهتر بود، رفت. اینكه شب عاشورا امام حسین به زینب كبری می‌گوید: امام حسن از من بهتر بود، رفت. كلمه سنگین است. حالا شهادت امام حسین و كربلا و عاشورا قصه‌ی امام حسین را بزرگ كرده و حق هم همین است، طوری نیست. امام حسن هم در كربلا بود، امام حسین بود. امام حسین هم زمان امام حسن بود، امام حسن بود. اینها هركدام در جای خودشان، همانطور كه هستند، هستند. اینطور نیست كه «و الشجاعة الحسینیه و الحلم الحسنیه» گویا امام حسین شجاعت داشت و امام حسن نداشت. یا امام حسن حلم داشت، امام حسین نداشت. بالاترین حلم امام حسین این بود كه وقتی دید جنازه‌ی امام حسن را تیرباران كردند، تحمل كرد. خیلی حلم است. دیگران به زنده‌اش تیراندازی كردند.
یك روز پیغمبر در خانه آمد، یك عبای مشكی داشت روی سرش انداخت و به امیرالمؤمنین گفت: تو بیا زیر عبا، فاطمه زهرا، حسن و حسین، بعد پیغمبر فرمود: اینها اهل بیت من هستند. «هؤلاء اهل بیتی» مثل اینكه شما به مسجد می‌آیی، نمی‌دانی كجایش مسجد است. یك سمت را كاشی می‌كنند، می‌گویند: قبله اینجاست. یعنی آن طرف راهنما زده كه قبله این طرف است. برای اینكه فردا كسی سوار شتر نشود و در جنگ جمل نگوید من جزء اهل بیت هستم، برای اینكه دیگران از زن‌های پیغمبر، اهل بیت پیغمبر ادعا نكنند، فرمود: اینها اهل بیت من هستند. اینكه قرآن می‌گوید: خدا اهل بیت را اراده‌ی ویژه كرده كه اینها معصوم باشند، این پنج نفر هستند. «هؤلاء» اصحاب عبا كه می‌گویند این عبای مشكی كه پیغمبر، فرمود: اینها، سراغ كس دیگر نروید. این پنج نفر هیچ كدام تشییع جنازه نشدند. چون امیرالمؤمنین را یواشكی خاك كردند. حتی حدود صد سال معلوم نبود قبر امیرالمؤمنین كجاست؟ پیغمبر را هم در خانه‌اش دفن كردند. تشییع جنازه نشد. امام حسین را هم كشتند و رفتند. تشییع جنازه نشد. فاطمه زهرا هم خودش وصیت كرد كه تشییع جنازه نكنید. در این پنج نفر فقط یك نفر تشییع جنازه شد و آن امام حسن بود. آن هم در تشییع جنازه به جنازه‌اش تیرباران كردند. یعنی هیچ كدام اینها تشییع نشدند، یك كدام از اینها هم كه تشییع شد، جنازه‌اش را تیرباران كردند. و آنجا امام حسین نشان داد حلم یعنی چه؟
خدایا به آبروی امام حسن، خلق ما را حسن، برخورد ما را حسن، ایمان‌مان را حسن، اخلاق‌مان را حسن، سیاست و اقتصاد و روابط ما را حسن، همه چیز ما را نیكو قرار بده. برای اینكه از اینجا به مدینه‌، یك هدیه بفرستیم، چیزی كه نداریم هدیه كنیم. مگر اینكه یك صلواتی بفرستیم بگوییم: ثواب این صلوات هدیه‌ی روح امام حسن مجتبی. (صلوات حضار)
عرض كنم كه راجع به پیغمبر سوره‌‌ای در قرآن به نام سوره‌ی تحریم داریم. یك ماجرای خانوادگی است، این را من فكر كردم در این سی و چند سال در تلویزیون نگفتم. به مناسبت تولد پیغمبر، میلاد پیغمبر، مبعث پیغمبر، رحلت پیغمبر حرف‌هایی زدیم. ولی اینكه می‌خواهم امروز بگویم تا به حال نگفتم، متن قرآن هم هست. این را برای شما بگویم، یك مسأله‌ی خانوادگی است كه پیغمبر در خانه‌اش چه مشكلاتی داشته است.
4- دلایل و عوامل تعدّد همسران پیامبر
بسم الله الرحمن الرحیم، «یا أَیُّهَا النَّبِیُّ» ترجمه‌ی این را بلد هستید. ای پیغمبر! «لِمَ تُحَرِّمُ» چرا حرام كردی؟ «ما أَحَلَّ اللَّهُ لَكَ»
(تحریم/1) پیغمبر همسران متعددی داشت. البته راجع به اینكه پیغمبر چرا همسران متعدد داشت، من سالهای قبل گفتم. یكوقت حالا ممكن است كسی نشنیده باشد، من در یكی دو دقیقه بگویم.
كسی كه چند تا همسر می‌گیرد اگر هدفش لذت و شهوت و هوس باشد، باید زن‌های بعد، زیباتر از زن‌های قبل باشند. آدم وقتی هوس دارد، بعد از خانه‌ی آجری خانه‌ی خشتی نمی‌خرد. یك خانه‌ی شیك‌تر می‌خرد. اگر زن‌های پیغمبر هرچه عقب‌تر می‌رفتند، زیباتر می‌شدند، می‌شد گفت: پیغمبر نعوذ بالله، دارای هوس بود. این یك مورد.
2- مسأله‌ی هوس قبل از 50 سال است، نه بعد از 50 سال. پیغمبر اسلام تا 52 سالگی یك زن داشت. این مورد دوم.
3- آدمی كه هوس دارد یك زن بی مانع انتخاب می‌كند. زن شوهر رفته و یتیم دار و داغ دیده، اینها درونش هوسی نیست. بعضی زن‌های پیغمبر را به هركسی پیشنهاد می‌دادند، نمی‌گرفت. یك زنی چهار یتیم دارد، چه كسی می‌آید این را بگیرد.
اینها نشانه‌ی این است كه مسأله هوس نبود. بیست، سی تا دلیل دارد. حالا من نمی‌خواهم در آستانه‌ی رحلت همسران پیغمبر را مطرح كنم. ولی ما بیست سی دلیل داریم كه... پس برای چه این همه زن گرفت؟ ماجرا این بود كه در جامعه زنان بیوه‌ای بودند، می‌خواست نشان بدهد رفتار با زنان بیوه چطور باشد. این یك مورد. از هر قبیله هم یك زن می‌گرفت. از یك قبیله دو زن نمی‌گرفت. چون در زمان جاهلیت طوری بود كه مردم از دامادشان حمایت می‌كردند، پیغمبر می‌خواست از شر قبیله‌ها آزاد باشد، از هر قبیله‌ای یك زن گرفت، تا آن قبیله بگویند: این داماد ما است برای او كارشكنی نكنند. و لذا از رئیس‌های قبیله دختر می‌گرفت. عمر رئیس یك قبیله‌ای بود. ابوبكر رئیس قبیله‌ای بود. از رؤسای قبیله می‌گرفت تا رئیس قبیله بگوید: داماد مرا كار نداشته باشید. اینطور بود.
مثل كسی كه مثلاً می‌خواهد یك كابینه درست كند بعد می‌ترسد صدای عرب‌ها دربیاید، یكی از وزاریش را از عرب‌ها می‌آورد. می‌ترسد كردها صدا كنند، یكی از كردها می‌آورد. می‌ترسد لرها بگویند: پس ما چه؟ یك استاندار هم از لرها می‌گیرد. این به خاطر این است كه چیدن این نظامش طوری باشد كه اینها نگویند: به ما محلی نگذاشت. پس ببینید ازدواج‌ها پس از 52 سال بود با آنكه لذت و شهوت بیشتر این طرف است. ازدواج‌ها زیباتر نبود یكی پس از دیگری. و آنكه آدم نعوذ بالله عیاش هی آدم زیباتری می‌گیرند. یاد دادن به مردم كه با زنان یتیم‌دار بیوه چطور معاشرت كنیم، درس عملی می‌خواهد. از هر زنی، از هر قبیله‌ای بود. این هم از رئیس قبیله تا این فامیل شود، قبیله‌ها كارشكنی نكنند. حالا این بماند. ولی پیغمبر زنان مختلفی داشت، به خاطر رضای بعضی از خانم‌ها گاهی یك چیزی را به خودش حرام می‌كرد. می‌گفت: الآن هم بعضی زن‌ها هستند. می‌گوید: كه نباید خانه‌ی خواهرت بروی. خانه‌ی مادرت نرو، خانه‌ی فلانی نرو. گاهی وقت‌ها خانم تقاضا می‌كند كه مثلاً با فلانی نباش. شما هم می‌بینی فتنه می‌شود می‌گویی: چشم نیستم.
5- جلب رضایت همسر در محدوده‌ی شرع و احكام الهی
یكبار پیغمبر، یك خانم یك تقاضایی داشت، پیغمبر فرمود: باشد، چشم! آیه نازل شد «یا أَیُّهَا النَّبِیُّ» سوره‌ی تحریم، از روی قرآن بخوانم. جزء 28، «یا أَیُّهَا النَّبِیُّ» ای پیغمبر! «لِمَ تُحَرِّمُ ما أَحَلَّ اللَّهُ لَكَ» چرا حرام می‌كنی چیزی را كه خدا حلال كرده است؟ این یعنی چه؟ یعنی رضایت همسر خوب است، اما به شرطی كه حرام خدا، حلال و حلال خدا حرام نشود. نباید آدم به خاطر همسرش دست به گناه بزند. «تَبْتَغی‏ مَرْضاتَ أَزْواجِكَ» (تحریم/1) تو دنبال رضایت خانمت بودی. رضایت خانم ارزش دارد به شرط اینكه رضایت خانم مخالف رضای خدا نباشد. «تَبْتَغی‏ مَرْضاتَ أَزْواجِكَ وَ اللَّهُ غَفُورٌ رَحیمٌ» البته حالا این را خدا بخشیده. یعنی ایندفعه طوری نیست. «وَ اللَّهُ غَفُورٌ رَحیمٌ» خوب حالا قسم خورده است. آخر پیغمبر ظاهراً قسم خورده بود كه مثلاً چه كار كند، گفت: خوب آن قسمت را كفاره بده. «قَدْ فَرَضَ اللَّهُ لَكمُ‏ْ تحَِلَّةَ أَیْمَانِكُمْ» (تحریم/2) خداوند مقرر كرده كه آن قسمی كه خوردی حلال شود، چطور؟ كفاره بدهی. كفاره بدهی برای قسمی كه خوردی، آخر می‌گوید: من قسم خوردم. می‌گوییم: قسم خوردی كفاره بده. قانون خدا مهمتر از قسم تو است. «قَدْ فَرَضَ اللَّهُ لَكمُ‏ْ» خدا برای شما مقرر كرده است، كه حلال كن این قسمی را كه خوردی. آخر با قسم پیغمبر خودش را گیر گذاشته بود. یعنی گیرت را باز كن. چطوری؟ با كفاره، «وَ اللَّهُ مَوْلَئكمُ» مولای شما خداست نه خانم.‏ْ «وَ هُوَ الْعَلِیمُ الحَْكِیمُ» (تحریم/2)
حالا ماجرا چیه؟ ماجرا این است كه «وَ إِذْ أَسَرَّ النَّبى‏» (تحریم/3) یك رازی را پیغمبر به بعضی از خانم‌هایش گفت. گفت: این حرف‌هایی كه می‌زنم به كسی نگویی. گفت: چشم! بعد این خانم این راز پیغمبر را به كس دیگر گفت. «وَ إِذْ أَسَرَّ النَّبى‏» پیغمبر سرّی را «إِلىَ‏ بَعْضِ أَزْوَاجِهِ‏» (تحریم/3) یك سرّی را به بعضی از خانم‌هایش گفت. ولی این خانم دهانش قفل نداشت و سرّ پیغمبر را فاش كرد. خدا به پیغمبر گفت: این خانم سرّ تو را به دیگران گفت. گفت: بیا ببینم. به خانمش گفت: بیا! مگر به تو نگفتم نگو. گفت: چه كسی به تو گفت كه من گفتم؟ گفت: خدا! از این معلوم می‌شود خدا به ریز كار ما آگاه است. «فَلَمَّا نَبَّأَتْ» این خانم خبر داد به یك خانم دیگر «وَ أَظْهَرَهُ اللَّهُ عَلَیْهِ» یعنی خداوند به پیغمبرش گفت: كه خانم راز تو را لو داد. «عَرَّفَ بَعْضَهُ وَ أَعْرَضَ» گفت: حالا چه گفتم؟ پیغمبر هم خیلی باز نكرد. گفت: بالاخره گفته‌ای. این خودش یك چیزی است كه اگر می‌خواهید یك چیزی را بگویید، یك گوشه‌اش، فقط بگویید: من فهمیدم.
مثلاً حالا یك كسی یك كاری كرده، شما بگو: خیلی خوب، معلوم خواهد شد. نگو: آقا فهمیدم. كیف را هم باز كردی. پولها را شمردی. اسكناس ششم را برداشتی. با كدام كفش، كجا رفتی و چه خریدی، خیلی نبش قبر نكنید. اگر هم یكجایی لازم است اشاره كنی من فهمیدم ریز مسائل را مطرح نكنید. یعنی، كاشانی‌ها می‌گویند، حالا نمی‌دانم شهر شما هم می‌گویند یا نه؟ كاشانی‌ها می‌گویند: یك خالی را برای خالی واگذار. یعنی همه چیز را لو نده. ولذا می‌گوید: «عَرَّفَ بَعْضَهُ» بعضی از تكه‌هایش را گفت، «وَ أَعْرَضَ عَن بَعْضٍ» بعضی‌هایش را هم نگفت. یك تكه را گفت و یك تكه را نگفت. فقط به خانم فهماند كه آنچه تو گفتی را من فهمیدم. «قَالَتْ» خانم گفت: «مَنْ أَنبَأَكَ هَاذَا» چه كسی به تو گفت؟ گفت: خدا، «قَالَ نَبَّأَنىِ‏َ الْعَلِیمُ الْخَبِیرُ» (تحریم/3) خدا به من خبر داد.
6- رفتار ناشایست برخی از همسران پیامبر و برخورد پیامبر با آنان
خدا به من گفت: تو راز مرا لو دادی. خوب حالا چه كنیم اگر خانمی دسته گل به آب داد؟ طلاق بدهیم؟ نه. این خانم به من خیانت كرده است. این باید بیرون برود. بابا حالا گفتی نگو، گفته است. گفتی نخور، خورده. گفتی: نرو، رفته. گیر ندهید. آداب زندگی است. می‌گوید: خوب ببینید «إِن تَتُوبَا» شما دو خانم توبه كنید. توبه كنید«إِن تَتُوبَا إِلىَ اللَّهِ فَقَدْ صَغَتْ قُلُوبُكُمَا» (تحریم/4) دل شما منحرف شد. این پیداست هركس یك كار خلافی می‌كند، اول فكرش منحرف می‌شود. قلبش منحرف می‌شود، دنبال فكرش كارش هم منحرف می‌شود. یعنی آن كسی كه چاقو می‌كشد، اول از درون بدبین است، سوء ظن دارد، نیتش باطل است، بعد از آن نیت فاسد دست به كار خلاف می‌زند. آدم از خواب بلند نمی‌شود یك كاری كند. به او می‌گویند: فلانی چنین است، چنین است، چنان است. ذهنش را پر می‌كنند، بعد براساس ذهن پر چاقو می‌كشد.
می‌گوید: «صَغَتْ قُلُوبُكُمَا» مواظب قلب باشید. قلب شما منحرف شد، چون قلب شما منحرف شد، عملتان هم منحرف شد. یعنی كارهای ما بازتاب قلب ما است. شما چرا وقتی من می‌آیم بلند می‌شوید؟ می‌گویید: آقای قرائتی معلم قرآن است، به احترام قرآن بلند می‌شوید. حالا اگر قبل از اینكه من بیایم یك كسی بگوید: قرائتی چه كرده، چه كرده، چه كرده عیب‌های مرا بگوید. وقتی آمدم هیچ كدام تكان نمی‌خورید. این كه بلند شوید یا بلند نشوید، مربوط به این است كه چه باوری از من داشته باشید. «إِن تَتُوبَا إِلىَ اللَّهِ» اگر توبه كنید «فَقَدْ صَغَتْ قُلُوبُكُمَا» دل شما منحرف شده. «وَ إِن تَظَاهَرَا عَلَیْهِ» اما اگر تظاهر است، یعنی اگر شما كودتاچی باشید. تظاهر از ظَهر است، ظَهر یعنی پشت به پشت. «وَ إِن تَظَاهَرَا عَلَیْهِ» اگر شما دو تا خانم، علیه پیغمبر... حالا اسم آن دو خانم را نمی‌گویم. اگر شما دو خانم كودتاچی باشید در خانه‌ی پیغمبر، بدانید «فَإِنَّ اللَّهَ هُوَ مَوْلَئهُ» (تحریم/4) خدا مولای پیغمبر است. «وَ جِبرِْیلُ» جبرئیل یار پیغمبر است. «وَ صَالِحُ الْمُؤْمِنِینَ» امیرالمؤمنین یار پیغمبر است. «وَ الْمَلَئكَةُ» ملائكه یار پیغمبر است. فكر نكنید شما دو تا زن می‌توانید كاری كنید. اگر شما خواسته باشید علیه پیغمبر، در خانه‌ی پیغمبر كودتاچی باشید، دست به حركتی بزنید، با چه كسی طرف هستید؟ با خدا، جبرئیل، امیرالمؤمنین و تمام ملائكه. این پیداست كه زن‌ها چقدر زور دارند. كه دو تا زن اگر كودتاچی هستند، خدا و فرشته‌ها همه باید به میدان بیایند. (خنده حضار) وگرنه زن اگر ضعیف باشد كه یك نفر بس است. گاهی وقت‌ها خدا به پیغمبر می‌گوید: از این دشمن‌ها نترس. خدا هست، همه دشمن‌ها را می‌گوید خدا هست. ولی این دو تا زن چه كاره بودند؟ كه همه را می‌گوید: بیایید. دو تا زن پیغمبر كه بودند و چه كردند كه می‌گوید: «وَ إِن تَظَاهَرَا عَلَیْهِ» اگر خواسته باشید در خانه‌ی پیغمبر كودتاچی شوید، «فَإِنَّ اللَّهَ هُوَ مَوْلَئهُ» خدا جلو می‌آید، «وَ جِبرِْیلُ» جبرئیل هم جلو می‌آید، «وَ صَالِحُ الْمُؤْمِنِینَ» امیرالمؤمنین جلو می‌آید «وَ الْمَلَئكَةُ» همه ملائكه‌ها می‌آیند. قصه چه بوده؟ این خیلی مهم است.
البته نقش مثبت زن هم زیاد است. یك زن در خانه‌ی پیغمبر اینطور می‌كند، یك زن هم در خانه‌ی فرعون آن رقم انجام می‌دهد. فرعون كنار دریا نشسته بود. تماشاچی بود. دید یك صندوق روی آب است. گفت: صندوق را بگیرید. صندوق را گرفتند، یك پسری در آن است. چون به فرعون گفته بودند: امسال یك زنی پسر می‌زاید كه آن پسری كه زاییده می‌شود، بزرگ می‌شود رژیم تو را سرنگون می‌كند. گفت: هر زنی پسر زایید او را بكشید. مادر موسی پسر زایید ترسید. خدا به قلبش القاء كرد شیرش بده. در جعبه بیانداز «إِنَّا رَادُّوهُ» (قصص/7) ما برمی‌گردانیم. شیرش داد و در جعبه و در دریا انداخت و به خواهرش هم گفت: عقب رودخانه برو ببین سرنوشت چه می‌شود؟ فرعون نشسته بود. جعبه را دید، فرستاد جعبه را گرفتند خواست بچه را بكشد، اینجا نقش زن. زن فرعون گفت: «لَا تَقْتُلُوهُ» (قصص/9) نهی از منكر كرد. با نهی از منكر رأی فرعون را زد و این را نكشت. جان موسی را نجات داد و موسی جان بنی اسرائیل را نجات داد. یعنی زن اگر كودتاچی باشد، باید خدا و پیغمبر به میدان بیایند، اگر صالح باشند، تمام نقشه‌های فرعون را این زن خنثی می‌كند.
رئیس سازمان حج به من می‌گفت: یك نفر بود از بس از دست این عصبانی بودم گفتم: به هیچ قیمتی نمی‌گذاریم این مكه برود. به هیچ قیمتی نمی‌گذارم برود. می‌گفت: برای اینكه یادم نرود عكسش را زیر شیشه‌ام گذاشتم. هر روز صبح به صبح این را نگاه می‌كردم كه برای این ویزا ندهی، این را اجازه ندهی. می‌گفت: من این را در مكه دیدم. دیدم اِ... من رئیس سازمان حج هستم. هرروز به خودم تلقین می‌كردم كه تو را راه ندهم، كجا بودی؟ گفت: والله سرنوشت من به شما افتاده است. پشت در گفتم: خدایا این رئیس سازمان حج است. باشد، كسی هم نیست. یك لحظه عقلش را پرت كن، این طرف و آن طرف كن. حواسش را پرت كن برای مرا امضاء كند. من پشت در به خدا متوسل شدم. خدا عقل را از تو گرفت آن لحظه، برای مرا امضاء كردی. یك خبرهایی است.
جناب آقای ری شهری با یك شاعر كه هم شعر خوب می‌گوید و هم مداح خوبی است، سر یك مسأله‌ای ایشان ناراحت شد، گفت: مثلاً می‌گویند: آن شعر را نخوان. آنجا بالاخره مكه هست. هر حرفی را نمی‌شود زد. حالا چه بود من ریزش را نمی‌دانم. ایشان كه امیرالحاج بود، گفته بود من نمی‌گذارم ایشان مكه برود. ایشان هم لج كرد و به آقای ری شهری گفت: من امسال مكه خواهم رفت. گفت: من نمی‌گذارم. گفت: من می‌روم. یك فیش آزاد خرید و واسطه شد به یك وزیری. آن وزیر به آقای ری شهری زنگ زد. گفت: امكان ندارد. ایشان در مكه و مدینه چه كرده است و با این شرایط نباید بیاید. به من متوسل شد. من هم به جناب آقای ری شهری گفتم، گفت: آقای قرائتی حرفش را نزن. خیلی قصه دارد، درها سفت قفل است. من به این شاعر گفتم: مكه كه رفتی. خوب چرا روی یك دنده افتادی. آن آقای وزیر گفت نه، مرا هم گفت نه. دیگر به سومی زنگ نزن. یك مكه مستحبی اینقدر نمی‌ارزد كه حالا تو ابر و باد و مه و خورشید و همه را بسیج كنی كه می‌خواهم مكه بروم. گفت گفته حرفش را نزن. ما گوشی را زمین گذاشتیم و بعد از سه، چهار دقیقه آقای ری شهری منزل ما زنگ زد كه آقای قرائتی بگویید: ایشان برود. اِ... شما سه، چهار دقیقه پیش گفتی امكان ندارد. چطور این سه، چهار دقیقه چنین شد؟ گفت: بگویید برود. من به آن شاعر زنگ زدم كه آقای فلان، بروید. گفت: چه شد؟ گفتم: خود آقای ری شهری بعد از دو، سه دقیقه گفت: برو. نعره كشید پشت تلفن چه گریه‌ای؟ گفتم: چه شد؟ آخر سه دقیقه چه شد؟ گفت: داشتم برای حضرت زهرا شعر می‌گفتم، گفتم: زهرا جان حالا كه مرا راه نمی‌دهی، قلم را پرت كردم و گفتم: دیگر برایت شعر نمی‌‌گویم. تا قلم را پرت كرد، كانال غیب به هم متصل شد. چه شد كه آقای ری شهری فرمود: نفهمیدم چه شد؟! بگویید ایشان برود، نمی‌دانم چه شد! یك خبرهایی هست. گاهی یك آدم‌های عادی هم خبر دارند. فقط لازم نیست عالم و آیت الله باشد. یك آدم‌های عادی.
گاهی به افراد عادی هم جرقه‌هایی می‌آید. البته این حق و باطلی از جای دیگر درست می‌شود. نگویید: از جایی به من الهام شده و به من وحی شده است.
نكات را تند اینجا بنویسم. چون می‌گویند: وقت تمام شده. از این چند آیه چه استفاده‌ای می‌كنیم؟
7- پیامبران، تحت تربیت مستقیم خداوند
انبیاء تحت تربیت الهی هستند. یعنی اگر پیغمبر یك چیزی را حلال كند، حرام كند، خدا فوری می‌گوید: چرا؟... یعنی انبیاء ریز كارهایشان زیر نظر خدا است.
حتی پیغمبر هم حق ندارد بدون دلیل حلال خدا را حرام كند. «ّلِمَ تُحَرِّم‏»
خشنودی خدا بر خشنودی دیگران، مقدم است. خانمت می‌خواهی راضی باشد، رضای خدا بر رضای خانمت مقدم است.
خواسته‌های زن اگر فراتر از احكام الهی و حقوق همسری باشد، نباید عملی شود. در مرز شرع!
یكی از اموری كه انسان را گرفتار می‌كند، علاقه به این است كه می‌خواهد همه را راضی كند. به هر قیمتی كه هست. «تَبْتَغی‏ مَرْضاتَ أَزْواجِكَ» برای رضایت خانمت این كار را كردی.
توبیخ افراد بزرگوار باید همراه با مغفرت باشد. اگر یك شخص بزرگواری یك خلافی هم كرد، به او بگو: نباید این كار را بكنی. آخر آیه می‌گوید: «وَ اللَّهُ غَفُورٌ رَحیمٌ» یعنی اگر یك بزرگواری یك خلافی كرد این معنایش این نیست كه دیگر عزل شود و برای همیشه بایكوت شود و كنارش بزنیم. نه آدم خوبی بوده، حالا یك جایی را بی خود امضاء كرده. یك كلمه‌ای را، یك مصاحبه‌ای را بی‌خود كرده است. افراد بزرگوار اگر یك جا هم توبیخ شدند...
حضرت یونس یك دسته گلی آب داد. با مردم قهر كرد. خدا گفت: چرا قهر كردی؟ گفت: این مردم دیگر آدم نیستند. هرچه می‌گویم گوش نمی‌دهند. گفت: اصلاً من می‌روم كه می‌روم كه می‌روم. رفت كنار دریا یك قایق و كشتی بود. رفت كنار دریا كه برود و برود. در كشتی گفتند: بار سنگین است. یك چیزی باید بیفتد. وگرنه كشتی غرق می‌شود. قرعه كشیدند و گفتند: باید یونس بیفتد. یونس را گرفتند و در دریا انداختند كه باقی كشتی سالم بماند. یك نهنگ هم آمد یونس را قورت داد. اینهایی كه می‌گویم تاریخ نیست، شعر هم نیست، خواب هم نیست. متن قرآن است. یك نهنگی آمد قورتش داد. «فَنادى‏ فِی الظُّلُماتِ أَنْ لا إِلهَ إِلاَّ أَنْتَ سُبْحانَكَ إِنِّی كُنْتُ مِنَ الظَّالِمینَ» (انبیاء/87) در دل ماهی گفت: خدایا، بد كردم نباید با مردم قهر كنم. او را برگرداند و با بوته كدو، بدنش زخمی شده بود و فشار دیده بود. از این هم معلوم می‌شود در علم داروسازی داروهای گیاهی مهم است. برگ كدو، «شَجَرَةً مِنْ یَقْطینٍ» (صافات/146) از این معلوم می‌شود شجره هم لازم نیست درخت باشد. به هر سبزی شجره می‌گویند. چون كدو كه درخت نیست. بوته است. از این معلوم می‌شود در علم داروسازی برگ كدو برای زخم مؤثر است. این را دیگر باید دكترها سراغش بروند. همه رساله‌ی دكترا دارند.
از این معلوم می‌شود گفتن: «سُبْحانَكَ إِنِّی كُنْتُ مِنَ الظَّالِمینَ» در بخشش خدا مؤثر است. حالا بعد از آنكه بازسازی‌اش كردیم دوباره می‌گوید: «وَ أَرْسَلْنَهُ إِلىَ‏ مِاْئَةِ أَلْفٍ أَوْ یَزِیدُونَ» (صافات/147) دوباره می‌گوید: یونس برگرد سراغ پیغمبری‌ات. از این معلوم می‌شود مسؤولین مملكتی اگر دسته گلی را هم آب دادند، یك گوشمالی كه شد دوباره بازسازی شوند و سر كار برگردند. حالا یك دختری، پسری یك خلافی كرد. نه، من دیگر با تو دختر حرف نمی‌زنم. من دیگر با تو... بابا حالا جوان است یك خلافی كرد. این را بازسازی كه كردی برگردد سر كارش.   
من اینجا چهل، پنجاه تا نكته نوشتم. هفت مورد را گفتم وقت تمام شد.
«والسلام علیكم و رحمة الله و بركاته»



طبقه بندی: درس هایی از قرآن،
برچسب ها: استاد قرائتی، درسهایی از قرآن، زندگی خانوادگی پیامبر اكرم، صلی الله علیه و آله،
مشاهده مطالب مرتبط با همین موضوع: دانلود فایل صوتی همین مطلب در وبلاگ صدای قرآن،
[ یکشنبه 24 دی 1391 ] [ 01:42 ب.ظ ] [ تكاور فرهنگی ]

درباره وبلاگ

قرآن تنها کتاب هدایت مصون از انحراف
جهت ارتباط با نویسندگان وبلاگ قرآن امین می توانید از طریق شماره زیر اقدام کنید
0918 486 6953
آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :

مشاهده توضیحات



قالب میهن بلاگ

download

قالب بلاگفا

قالب وبلاگ

قالب بلاگ اسکای

قالب پرشین بلاگ

اخلاق اسلامی

قالب وبلاگ